close
تبلیغات در اینترنت
خاطره ای از شهید برونسی

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : خاطره ای از شهید برونسی

خاطره ای از شهید برونسی

تاریخ ارسال پست:
شنبه 27 آذر 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
739

خاطره ای از شهید برونسی

🌹 بسـْــمِ رَبِّـــــ الشُهـَــــدا 🌹

طبیعی بود که تدارکات گردان، هوای او (شهید برونسی)را بیشتر داشته باشد؛ گاهی مخصوصاً براش پتوی نو  می‌آوردند، گاهی هم پوتین و لباس نو، و از این جور چیزها.

دست رد به سینه‌شان نمی‌زد. قبول می‌کرد، ولی بلافاصله می‌رفت بین بسیجی‌ها می‌گشت. چیزهای نو را می‌داد به آن هایی که وسایل‌شان را گم کرده بودند، یا درب و داغان شده بود.

آرزو به دل بچه‌های تدارکات ماند که یک بار او لباس نو تنش کند، یا پتوی نو بیندازد روی خودش؛ من که همیشه همراهش بودم، فقط در یک عملیات دیدم که لباس نو پوشید؛ عملیات بدر؛ همان عملیاتی که در آن شهید شد...

شهید عبدالحسین برونسی
منبع: کتاب خاک های نرم کوشک

در تصویر شهید برونسی سمت راست قرار دارند.

کلمات کلیدی

خاطره ای از شهید برونسی

خاطره

خاطره ی شهید برونسی

شهید برونسی

خاطره دفاع مقدس

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی