close
تبلیغات در اینترنت
داستانی از مرحوم ملاعباس تربتی (ره)

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستانی از مرحوم ملاعباس تربتی (ره)

داستانی از مرحوم ملاعباس تربتی (ره)

تاریخ ارسال پست:
دوشنبه 27 دي 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
672

داستانی از مرحوم ملاعباس تربتی (ره)

💠داستانی از مرحوم ملاعباس تربتی (ره)

مرحوم راشد، در سفری که با پدرش مرحوم آخوند ملاعباس تربتی (ره) به یک روستای دور افتاده رفته بودند، چنین می نویسد: اکنون شب از نیمه گذشته، پدرم از دیشب تا کنون چیزی نخورده و من نیز از ظهر که ناهار خورده ام و بی خوابی گرسنگی را از یاد برده است. آن مرد دو گرد نان تافتون و یک بادیه ماست تازه که در خانه داشت برای ما آورد.نان تافتون را با ماست خوردیم و صاحبخانه برای ما رختخواب افکند که بخوابیم.من از بس که ککها می گزیدند نتوانستیم بخوابم.پدرم نیز نیم ساعتی یا بیشتر استراحت کرد و چون سحر نزدیک شد، برخاست، بیرون رفت و تجدید وضو کرد و آمد در تاریکی ایستاد و نماز می خواند و می گریست که مزاحم خواب دیگران نباشد.چنان که در خانه خودمان در شهر، همه در یک اتاق می خوابیدیم، خیلی از شبها می شد که من بیدار می شدم احساس می کردم که پدرم آهسته العفو می گوید و می گرید.
📘سیره صالحان ص 45

کلمات کلیدی

داستان مذهبی

داستان مذهبی کوتاه

داستان کوتاه پند آموز

مرحوم ملاعباس تربتی (ره)

داستان واقعی

سیره صالحان

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی