close
دانلود آهنگ جدید
قسمت اول و دوم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت اول و دوم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت اول و دوم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
شنبه 07 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
810

قسمت اول و دوم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

❤️ بسم رب الشهدا ❤️

داستان عاشقانه مذهبی
((بدون تو هرگز))


قسمت اول
«مردهای عوضی»

🍃داستان زندگی شهید سید علی حسینی و دخترشان زینب السادات حسینی

🍃داستان واقعی که بدون هیچ دخل و تصرفی صورت گرفته است.


🔶همیشه از پدرم متنفر بودم.
مادر و خواهرهام رو خیلی دوست داشتم اما پدرم رو نه ...
❌ آدم عصبی و بی حوصله ای بود...
اما بد اخلاقیش به کنار ،
می گفت: دختر درس می خواد بخونه چکار؟
نگذاشت خواهر بزرگ ترم تا 14 سالگی
بیشتر درس بخونه.
دو سال بعد هم عروسش کرد.

🌟اما من، فرق داشتم ،
من عاشق درس خوندن بودم ،
بوی کتاب و دفتر، مستم می کرد .
می تونستم ساعت ها پای کتاب بشینم و تکان نخورم ...
💕 مهمتر از همه، می خواستم درس بخونم،
برم سر کار و از اون زندگی و اخلاق گند پدرم خودم رو نجات بدم ...
چند سال که از ازدواج خواهرم گذشت ،
یه نتیجه ی دیگه هم به زندگیم اضافه شد،
💥به هر قیمتی شده نباید ازدواج کنی ...
شوهر خواهرم بدتر از پدرم، همسر ناجوری بود.
🔹یه ارتشی بداخلاق و بی قید و بند ...
دائم توی مهمونی های باشگاه افسران، با اون همه فساد شرکت می کرد،
اما خواهرم اجازه نداشت، تنهایی پاش رو از توی خونه بیرون بزاره.
🔸مست هم که می کرد ، به شدت خواهرم رو کتک میزد.

✔️این بزرگ ترین نتیجه زندگی من بود ،
مردها همه شون عوضی هستن.
هرگز ازدواج نکن.

⭐️هر چند بالاخره، اون روز برای منم رسید.
 روزی که پدرم گفت:
هر چی درس خوندی، کافیه!!!


قسمت دوم
«ترک تحصیل»


💥بالاخره اون روز از راه رسید.
موقع خوردن صبحانه، همون طور که سرش پایین بود ، با همون اخم و لحن تند همیشگی

🔶گفت : هانیه !
دیگه لازم نکرده از امروز بری مدرسه!
تا این جمله رو گفت، لقمه پرید توی گلوم.
وحشتناک ترین حرفی بود که می تونستم اون موقع روز بشنوم.
بعد از کلی سرفه، در حالی که هنوز نفسم جا نیومده بود ، به زحمت خودم رو کنترل کردم و
🔷گفتم :ولی من هنوز دبیرستان ....
خوابوند توی گوشم ...
برق از سرم پرید ...
هنوز توی شوک بودم که اینم بهش اضافه شد ...
🔥 همین که من میگم ...
دهنت رو می بندی میگی چشم...
 درسم درسم ...
تا همین جاشم زیادی درس خوندی...
از جاش بلند شد.
با داد و بیداد اینها رو می گفت و می رفت ...

😢اشک توی چشم هام حلقه زده بود ...
 اما اشتباه می کرد،
من آدم ضعیفی نبودم که به این راحتی عقب نشینی کنم .

🍃از خونه که رفت بیرون ،
منم وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم
برم مدرسه.

🔷 مادرم دنبالم دوید توی خیابون .
 هانیه جان، مادر ، تو رو قرآن نرو.
پدرت بفهمه بدجور عصبانی میشه.
برای هر دومون شر میشه مادر.
 بیا بریم خونه.

✔️اما من گوشم بدهکار نبود .
من اهل تسلیم شدن و زور شنیدن نبودم.
به هیچ قیمتی....
⭐️چند روز به همین منوال می رفتم مدرسه. پدرم هر روز زنگ می زد خونه تا مطمئن بشه من خونه ام .
می رفتم و سریع برمی گشتم ...

🌟مادرم هم هر دفعه برای پای تلفن نیومدن من، یه بهانه میاورد تا اینکه اون روز،
🔥پدرم زودتر برگشت خونه ...

کلمات کلیدی

داستان

رمان

داستان بلند

رمان مذهبی

رمان عاشقانه مذهبی

رمان عاشقانه

داستان بلند مذهبی

dastan

داستان زیبا

رمان زیبا

رمان زیبای مذهبی

رمان زیبای عاشقانه

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی