close
دانلود آهنگ جدید
قسمت پنجم و ششم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت پنجم و ششم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت پنجم و ششم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
پنجشنبه 12 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
560

قسمت پنجم و ششم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

داستان عاشقانه مذهبی
قسمت پنجم
میخواهم درس بخوانم

🔷اون شب تا سر حد مرگ کتک خوردم.
بی حال افتاده بودم کف خونه،
 مادرم سعی می کرد جلوی پدرم رو بگیره اما فایده نداشت.
🔹نعره می کشید و من رو می زد.
اصلا یادم نمیاد چی می گفت.

💟چند روز بعد، مادر علی تماس گرفت اما مادرم به خاطر فشارهای پدرم ،دست و پا شکسته بهشون فهموند که جواب ما عوض شده و منفیه.
🔶مادر علی هم هر چی اصرار کرد تا علتش رو بفهمه فقط یه جواب بود،
 شرمنده، نظر دخترم عوض شده ...
چند روز بعد دوباره زنگ زد.
من وقتی جواب رو به پسرم گفتم،
🔸ازم خواست علت رو بپرسم و با دخترتون حرف بزنم.
علی گفت:
✔️ دخترشما آدمی نیست که همین طوری روی هوا یه حرفی بزنه و پشیمون بشه.
تا با خودش صحبت نکنم و جواب و علت رو
از دهن خودش نشنوم فایده نداره ...

🌟بالاخره مادرم کم آورد.اون شب با ترس و لرز، همه چیز رو به پدرم گفت.
اون هم عین همیشه عصبانی شد.

💥بیخود کردن .چه حقی دارن می خوان با خودش حرف بزنن؟
بعد هم بلند داد زد هانیه ...
این دفعه که زنگ زدن، خودت میای با زبون خوش و محترمانه جواب رد میدی ...

❌ادب؟ احترام؟
تو از ادب فقط نگران حرف و حدیث مردمی... این رو ته دلم گفتم و از جا بلند شدم ...
به زحمت دستم رو به دیوار گرفتم و لنگ زنان رفتم توی حال.

✳️ یه شرط دارم، باید بزاری برگردم مدرسه!!!
با شنیدن این جمله چشماش پرید.
می دونستم چه بلایی سرم میاد اما این آخرین شانس من بود ...
اون شب وقتی به حال اومدم،تمام شب خوابم نبرد.
🍃هم درد ، هم فکرهای مختلف ...
روی همه چیز فکر کردم ...
یاس و خال بزرگی رو درونم حس می کردم.

✴️برای اولین بار کم آورده بودم.
اشک، قطره قطره از چشم هام می اومد و کنترلی برای نگهداشتن شون نداشتم.

❤️بالاخره خوابم برد اما قبلش یه تصمیم مهم گرفته بودم. به چهره نجیب علی نمی خورد اهل زدن باشه،
 از طرفی این جمله اش درست بود،
من هیچ وقت بدون فکری و تصمیم های احساسی نمی گرفتم.
🍃حداقل تنهاکسی بود که یه جمله درست در مورد من گفته بود و توی این مدت کوتاه، بیشتر از بقیه، من رو شناخته بود.

⭐️با خودم گفتم، زندگی با یه طلبه هر چقدر هم سخت و وحشتناک باشه از این زندگی بهتره ...
⁉️اما چطور می تونستم پدرم رو راضی کنم ؟
چند روز تمام روش فکر کردم تا تنها راهکار رو پیدا کردم ....


قسمت ششم
داماد طلبه

👌یه روز که مادرم خونه نبود به هوای احوال پرسی به همه دوست ها، همسایه ها و اقوام زنگ زدم و غیر مستقیم حرف رو کشیدم سمتی که می خواستم.
💕و در نهایت گفتم وای یعنی شما جدی خبر نداشتید ما اون شب شیرینی خوردیم؟

⭐️بله، داماد طلبه است. خیلی پسر خوبیه.
کمتر از دو ساعت بعد، سر و کله پدرم پیدا شد.
🔷وقتی مادرم برگشت، من بی هوش روی زمین افتاده بودم اما خیلی زود خطبه عقد من و علی خونده شد. البته در اولین زمانی که کبودی های صورت و بدنم خوب شد.

🔶فکر کنم نزدیک دو ماه بعد ، پدرم که از داماد طلبه اش متنفر بود ، بر خالف داماد قبلی ، یه مراسم عقدکنان فوق ساده برگزار کرد با 41 نفر از بزرگ های فامیل دو طرف، رفتیم محضر. بعد هم که یه عصرانه مختصر منحصر به چای و شیرینی ...
🔹هر چند مورد استقبال علی قرار گرفت اما آرزوی هر دختری یه جشن آبرومند بود و من بدجور دلخور.
هم هرگز به ازدواج فکر نمی کردم، هم چنین مراسمی ...
🔸هر کسی خبر ازدواج ما رو می شنید شوکه می شد. همه بهم می گفتن :
🔥هانیه تو یه احمقی .
خواهرت که زن یه افسر متجدد شاهنشاهی شد به این روز افتاد ، تو که زن یه طلبه بی پول شدی دیگه میخوای چه کار کنی؟
هم بدبخت میشی هم بی پول ...
به روزگار بدتری از خواهرت مبتلا میشی ...
دیگه رنگ نور خورشید رو هم نمی بینی...

✔️گاهی اوقات که به حرف هاشون فکر می کردم ته دلم می لرزید. گاهی هم پشیمون می شدم. اما بعدش به خودم می گفتم دیگه دیر شده.من جایی برای برگشت نداشتم...

✳️از طرفی هم اون روزها طلاق به شدت کم بود. رسم بود با لباس سفید می رفتی و با کفن برمی گشتی.حتی اگر در فلاکت مطلق زندگی می کردی.باید همون جا می مردی.
 واقعا همین طور بود.....

❤️اون روز می خواستیم برای خرید عروسی و جهیزیه بریم بیرون.
مادرم با ترس و لرز زنگ زد به پدرم تا برای بیرون رفتن اجازه بگیره.
✴️اونم با عصبانیت داد زده بود:از شوهرش بپرس و قطع کرده بود.

🍃به هزار سعی و مکافات و نصف روز تلاش بالاخره تونست علی رو پیدا کنه.
صداش بدجور می لرزید.

💟با نگرانی تمام گفت:سالم علی آقا.
می خواستیم برای خرید جهیزیه بریم بیرون،
امکان داره تشریف بیارید؟
🔹شرمنده مادرجان، کاش زودتر اطلاع می دادید.
من الان بدجور درگیرم و نمی تونم بیام.
هر چند، ماشاء الله خود هانیه خانم خوش سلیقه است.
🍀فکر می کنم موارد اصلی رو با نظر خودش بخرید بالاخره خونه حیطه ایشونه.
اگر کمک هم خواستید بگید.
هر کاری که مردونه بود، به روی چشم.
فقط لطفا طلبگی باشه،اشرافیش نکنید.

مادرم با چشم های گرد و متعجب بهم نگاه می کرد.اشاره کردم چی میگه ؟
از شوک که در اومد، جلوی دهنی گوشی رو گرفت وگفت:میگه با سلیقه خودت بخر، هر چی می خوای.

❌دوباره خودش رو کنترل کرد.
 این بار با شجاعت بیشتری گفت :
علی آقا، پس اگر اجازه بدید من و هانیه با هم میریم.البته زنگ زدم به چند تا آقا که همراه مون بیان ولی هیچ کدوم وقت نداشتن تا عروسی هم وقت کمه و ...

✔️بعد کلی تشکر،گوشی رو قطع کرد.
هنگ کرده بود.
چند بار تکانش دادم.
مامان چی شد؟
چی گفت؟

✳️بالاخره به خودش اومد.
گفت خودتون برید.
دو تا خانم عاقل و بزرگ که لازم نیست برای هر چیز ساده ای اجازه بگیرن.
برای اولین بار واقعا ازش خوشم اومد.

❗️تمام خریدها رو خودمون تنها رفتیم.
فقط خربدهای بزرگ همراه مون بود.
برعکس پدرم، نظر می داد و نظرش رو تحمیل نمی کرد.

❤️حتی اگر از چیزی خوشش نمی اومد اصرار نمی کرد و می گفت شما باید راحت باشی .
باورم نمی شد یه روز یه نفر به راحتی من فکر کنه.
💕یه مراسم ساده ...
یه جهیزیه ساده ...
 یه شام ساده ...
حدود 60 نفر مهمون...

🍁پدرم بعد از خونده شدن خطبه عقد و دادن امضاش رفت .برای عروسی نموند.
ولی من برای اولین بار خوشحال بودم.
علی جوان آرام، شوخ طبع و مهربانی بود...

کلمات کلیدی

داستان بلند

رمان

داستان بلند مذهبی

داستان بلند عاشقانه

رمان مذهبی

رمان عاشقانه

رمان عاشقانه مذهبی

dastan

dastan boland

roman

roman asheghane

رمان بی تو هرگز

میخواهم درس بخوانم

داماد طلبه

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی