close
دانلود آهنگ جدید
قسمت هفتم و هشتم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت هفتم و هشتم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت هفتم و هشتم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
یکشنبه 15 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
398

قسمت هفتم و هشتم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

❤️ بسم رب الشهدا ❤️

داستان عاشقانه مذهبی
قسمت هفتم
غذای مشترک

💟اولین روز زندگی مشترک، بلند شدم غذا درست کنم.
من همیشه از ازدواج کردن می ترسیدم و فراری بودم،برای همین هر وقت اسم آموزش آشپزی وسط میومد از زیرش در می رفتم ...

🌟بالاخره یکی از معیارهای سنجش دخترها در اون زمان، یاد داشتن آشپزی و هنر بود.
هر چند، روزهای آخر، چند نوع غذا از مادرم یاد گرفته بودم، از هر انگشتم، انگیزه و اعتماد به نفس می ریخت...

🍀غذا تفریبا آماده شده بود که علی از مسجد برگشت.بوی غذا کل خونه رو برداشته بود.
 از در که اومد تو، یه نفس عمیق کشید...
–به به، دستت درد نکنه ...
عجب بویی راه انداختی...

⭐️با شنیدن این جمله، ژست هنرمندانه ای به خودم گرفتم ...
 انگار فتح الفتوح کرده بودم ...
 رفتم سر خورشت ...
درش رو برداشتم ...
آبش خوب جوشیده بود و جا افتاده بود ... قاشق رو کردم توش بچشم که...
نفسم بند اومد ...
 نه به اون ژست گرفتن هام ...
 نه به این مزه ...

🍃اولش نمکش اندازه بود اما حالا که جوشیده بود و جا افتاده بود...
گریه ام گرفت ...
خاک بر سرت هانیه ...
مامان صد دفعه گفت بیا غذا پختن یاد بگیر ...

✔️و بعد ترس شدیدی به دلم افتاد
 ...خدایا! حاال جواب علی رو چی بدم؟ ... پدرم هر دفعه طعم غذا حتی یه کم ایراد داشت...

–کمک می خوای هانیه خانم؟...
با شنیدن صداش رشته افکارم پاره شد و بدجور ترسیدم ...
قاشق توی یه دست ...
 در قابلمه توی دست دیگه ...

💕همون طور غرق فکر و خیال خشکم زده بود ،با بغض گفتم :نه علی آقا ...
برو بشین الان سفره رو می اندازم...
یه کم چپ چپ و با تعجب بهم نگاه کرد ... منم با چشم های لرزان منتظر بودم از آشپزخونه بره بیرون...

✳️–کاری داری علی جان؟
چیزی می خوای برات بیارم؟
با خودم گفتم نرم و مهربون برخورد کن ... شاید بهت کمتر سخت گرفت...

–حالت خوبه؟...
–آره، چطور مگه؟...
–شبیه آدمی هستی که می خواد گریه کنه...
به زحمت خودم رو کنترل می کردم و با همون اعتماد به نفس فوق معرکه گفتم:
نه اصلا ... من و گریه؟

🍁تازه متوجه حالت من شد ...
هنوز فاشق و در قابلمه توی دستم بود ...
اومد سمت گاز و یه نگاه به خورشت کرد ... چیزی شده؟
به زحمت بغضم رو قورت دادم.
قاشق رو از دستم گرفت
خورشت رو که چشید، رنگ صورتم پرید.



قسمت هشتم
دستپخت معرکه
به دنیاآمدن فرزند

💕چند لحظه مکث کرد.
زل زد توی چشم هام.
واسه این ناراحتی، می خوای گریه کنی؟
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه ... آره ... افتضاح شده...

🍃با صدای بلند زد زیر خنده ...
با صورت خیس، مات و مبهوت خنده هاش شده بودم. رفت وسایل سفره رو برداشت و
سفره رو انداخت ،غذا کشید و مشغول خوردن شد.

🌟یه طوری غذا می خورد که اگر یکی می دید فکر می کرد غذای بهشتیه ...
 یه کم چپ چپ زیرچشمی بهش نگاه کردم...
–می تونی بخوریش؟ خیلی شوره ...
 چطوری داری قورتش میدی؟

🔹از هیجان پرسیدن من، دوباره خنده اش گرفت...
–خیلی عادی.همین طور که می بینی ...
 تازه خیلی هم عالی شده ...

 دستت درد نکنه...
–مسخره ام می کنی؟...
–نه به خدا.
🍃چشم هام رو ریز کردم و به چپ چپ نگاه کردن ادامه دادم.جدی جدی داشت می خورد

کم کم شجاعتم رو جمع کردم و یه کم برای خودم کشیدم ...
🔹گفتم شاید برنجم خیلی بی نمک شده، با هم بخوریم خوب میشه.
قاشق اول رو که توی دهنم گذاشتم.
غذا از دهنم پاشید بیرون...

❌سریع خودم رو کنترل کردم و دوباره همون ژست معرکه ام رو گرفتم ...
نه تنها برنجش بی نمک نبود که اصلا درست دم نکشیده بود.مغزش خام بود.

💕دوباره چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش.حتی سرش رو بالا نیاورد.

مادر جان گفته بود بلد نیستی حتی املت درست کنی.سرش رو آورد بالا، با محبت بهم نگاه می کرد.
برای بار اول، کارت عالی بود.

🌟اول از دستم مادرم ناراحت شدم که این طوری لوم داده بود اما بعد خیلی خجالت کشیدم ...
🍃شاید بشه گفت برای اولین بار، اون دختر جسور و سرسخت، داشت معنای خجالت کشیدن رو درک می کرد...

❤️هر روز که می گذشت علاقه ام بهش بیشتر می شد.
چشمم به دهنش بود.
تمام تلاشم رو می کردم تا کانون محبت و رضایتش باشم.
من که به لحاظ مادی،همیشه توی ناز و نعمت بودم ،می ترسیدم ازش چیزی بخوام ...

🌷 علی یه طلبه ساده بود.
می ترسیدم ازش چیزی بخوام که به زحمت بیفته.چیزی بخوام که شرمنده من بشه.
👌 هر چند، اون هم برام کم نمی گذاشت.
مطمئن بودم هر کاری برام می کنه یا چیزی برام می خره ،تمام توانش همین قدره.
علی الخصوص زمانی که فهمید باردارم ...

💗اونقدر خوشحال شده بود که اشک توی چشم هاش جمع شد.
دیگه نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم.
این رفتارهاش حرص پدرم رو در می آورد.

🔹مدام سرش غر می زد که تو داری این رو لوسش می کنی. نباید به زن رو داد.اگر
رو بدی سوارت میشه...
🔸اما علی گوشش بدهکار نبود.
منم تا اون نبود تمام کارها رو می کردم که وقتی برمی گرده با اون خستگی، نخواد کارهای خونه رو بکنه.
⭐️فقط بهم گفته بود از دست احدی، حتی پدرم، چیزی نخورم و دائم الوضو باشم.
منم که مطیع محضش شده بودم.
باورش داشتم.
9 ماه گذشت.
9 ماهی که برای من، تمامش شادی بود.
اما با شادی تموم نشد.

💕وقتی علی خونه نبود، بچه به دنیا اومد.
مادرم به پدرم زنگ زد تا با شادی خبر تولد نوه اش رو بدهد.
اما پدرم وقتی فهمید بچه دختره با عصبانیت گفت :لابد به خاطر دختر دخترزات مژدگانی هم می خوای؟و تلفن رو قطع کرد.

✔️مادرم پای تلفن خشکش زده بود و زیرچشمی با چشم های پر اشک بهم نگاه می کرد...

کلمات کلیدی

داستان

داستان بلند

داستان عاشقانه

رمان

رمان عاشقانه

رمان مذهبی

عاشقانه مذهبی

داستان مذهبی

داستان بی تو هرگز

رمان بی تو هرگز

غذای مشترک

دستپخت معرکه

داستان عاشقانه مذهبی قسمت به دنیا آمدن فرزند دختر

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی