close
تبلیغات در اینترنت
قسمت نهم و دهم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت نهم و دهم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت نهم و دهم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
پنجشنبه 19 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
225

قسمت نهم و دهم داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

❤️ بسم رب الشهدا ❤️

داستان عاشقانه مذهبی
قسمت نهم
فرزند دختر

✔️مادرم بعد کلی دل دل کردن، حرف پدرم رو گفت .بیشتر نگران علی و خانواده اش بود.
می خواست ذره ذره، من رو آماده کنه که منتظر رفتارها و برخورد های اونها باشم.

⭐️هنوز توی شوک بودم که دیدم علی توی در ایستاده. تا خبردار شده بود، سریع خودش رو رسونده بود خونه.
چشمم که بهش افتاد گریه ام گرفت.نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم...

❌خنده روی لبش خشک شد.با تعجب به من و مادرم نگاه می کرد.چقدر گذشت؟
نمی دونم ... مادرم با شرمندگی سرش رو انداخت پایین...

🍃–شرمنده ام علی آقا.دختره ...
نگاهش خیلی جدی شد.
هرگز اون طوری ندیده بودمش.
با همون حالت، رو کرد به مادرم،

🍃_حاج خانم، عذرمی خوام ولی امکان داره چند لحظه ما رو تنها بزارید؟!
مادرم با ترس، در حالی که زیرچشمی به من و علی نگاه می کرد رفت بیرون.
اومد سمتم و سرم رو گرفت توی بغلش.
دیگه اشک نبود.با صدای بلند زدم زیر گریه.
 بدجور دلم سوخته بود.

💕خانم گلم ... آخه چرا ناشکری می کنی؟
دختر رحمت خداست ...
 برکت زندگیه ...
خدا به هر کی نظر کنه بهش دختر میده ... عزیز دل پیامبر و غیرت آسمان و زمین هم دختر بود ...

💗و من بلند و بلند تر گریه می کردم ...
با هر جمله اش، شدت گریه ام بیشتر میشد ...
اصلا حواسم نبود، مادرم بیرون اتاق با شنیدن صدای من داره از ترس سکته می کنه.
بغلش کرد .
💟در حالی که بسم الله می گفت و صلوات می فرستاد، پارچه قنداق رو از توی صورت بچه کنار داد.
 چند لحظه بهش خیره شد.
حتی پلک نمی زد.

✳️در حالی که لبخند شادی صورتش رو پر کرده بود دانه های اشک از چشمش سرازیر شد ...
🍃- بچه اوله و این همه زحمت کشیدی ...
حق خودته که اسمش رو بزاری ...
 اما من می خوام پیش دستی کنم ...
 مکث کوتاهی کرد ...
زینب یعنی زینت پدر ...
پیشونیش رو بوسید ...
خوش آمدی زینب خانم ...
و من هنوز گریه می کردم ...
اما نه از غصه، ترس و نگرانی...

💞بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود ، علی همه رو بیرون کرد.
حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه.
حتی اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت.
💘خودش توی خونه ایستاد و تک تک کارها رو به تنهایی انجام می داد.مثل پرستار.

💝و گاهی کارگر دم دستم بود تا تکان می خوردم از خواب می پرید.
اونقدر که از خودم خجالت می کشیدم
 اونقدر روش فشار بود که نشسته پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد.

💖 بعد از اینکه حالم خوب شد ، با اون حجم درس و کار بازم دست بردار نبود ...اون روز ... همون جا توی در ایستادم ...
فقط نگاهش می کردم ...

💮با اون دست های زخم و پوست کن شده داشت کهنه های زینب رو می شست ... دیگه
دلم طاقت نیاورد ...همین طور که سر تشت نشسته بود... با چشم های پر اشک رفتم نشستم کنارش ... چشمش که بهم
افتاد، لبخندش کور شد...

🍃–چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ ...تا اینو گفت خم شدم و دست های خیسش رو بوسیدم .خودش رو کشید کنار...

🍃–چی کار می کنی هانیه؟دست هام نجسه نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم.
مثل سیل از چشمم پایین می اومد...

 🍃–تو عین طهارتی علی.عین طهارت.
هر چی بهت بخوره پاک میشه.
آب هم اگه نجس بشه توی دست تو پاک
میشه ...
😢من گریه می کردم.
علی متحیر، سعی در آروم کردن من داشت اما هیچ چیز حریف اشک های من نمی شد...



قسمت دهم
عشق کتاب

💟زینب، شش هفت ماهه بود.
علی رفته بود بیرون.
داشتم تند تند همه چیز رو تمییز می کردم که تا نیومدنش همه جا برق بزنه ...
نشستم روی زمین، پشت میز کوچک چوبیش.

⭐️ چشمم که به کتاب هاش افتاد، یاد گذشته افتادم.عشق کتاب و دفتر و گچ خوردن های پای تخته....
 توی افکار خودم غرق شده بودم که یهو دیدم خم شده بالای سرم.
حسابی از دیدنش جا خوردم و ترسیدم.

❌چنان از جا پریدم که محکم سرم خورد توی صورتش.حالش که بهتر شد با خنده گفت:
عجب غرقی شده بودی...
نیم ساعت بیشتر بالای سرت ایستاده بودم.

😢منم که دل شکسته ...
همه داستان رو براش تعریف کردم...
چهره اش رفت توی هم ...
همین طور که زینب توی بغلش بود و داشت باهاش بازی می کرد، یه نیم نگاهی بهم انداخت.

🍃–چرا زودتر نگفتی؟
من فکر می کردم خودت درس رو ول کردی. یهو حالتش جدی شد.سکوت عمیقی کرد.

🍃می خوای بازم درس بخونی؟
از خوشحالی گریه ام گرفته بود.
باورم نمی شد.یه لحظه به خودم اومد.

🍃- اما من بچه دارم.زینب رو چی کارش کنم؟
–نگران زینب نباش.بخوای کمکت میکنم.
ایستاده توی در آشپزخونه، ماتم برد.
چیزهایی رو که می شنیدم باور نمی کردم.

💘 گریه ام گرفته بود.
برگشتم توی آشپزخونه که علی اشکم رو نبینه.
علی همون طور با زینب بازی می کرد و صدای خنده های زینب، کل خونه رو برداشته بود.

💞خودش پیگیر کارهای من شد.بعد از 3 سال، پرونده ها رو هم که پدرم سوزونده بود،کلی دوندگی کرد تا سوابقم رو از ته بایگانی آموزش و پرورش منطقه در آورد و مدرسه بزرگسالان ثبت نامم کرد.

💨اما باد، خبرها رو به گوش پدرم رسوند.
 هانیه داره برمی گرده مدرسه.
ساعت نه و ده شب ، وسط ساعت حکومت نظامی ، یهو سر و کله پدرم پیدا شد.
صورت سرخ با چشم های پف کرده ،از نگاهش خون می بارید.

🔥اومد تو ، تا چشمش بهم افتاد چنان نگاهی بهم کرد که گفتم همین امشب، سرم رو می بره و میزاره کف دست علی ...
بدون اینکه جواب سلام علی رو بده، رو کرد بهش گفت:
🍃–تو چه حقی داشتی بهش اجازه دادی بره مدرسه؟
به چه حقی اسم هانیه رو مدرسه نوشتی؟
از نعره های پدرم، زینب به شدت ترسید.
زد زیر گریه و محکم لباسم رو چنگ زد. بلندترین صدایی که تا اون موقع شنیده بود، صدای افتادن ظرف، توی آشپزخونه از دست من بود.

علی همیشه بهم سفارش می کرد باهاش آروم و شمرده حرف بزنم.
نازدونه علی بدجور ترسیده بود.
علی عین همیشه آروم بود.
با همون آرامش، به من و زینب نگاه کرد.

🍃_هانیه خانم، لطف می کنی با زینب بری توی اتاق؟
قلبم توی دهنم می زد.
زینب رو برداشتم و رفتم توی اتاق ولی در رو نبستم.از لای در مراقب بودم مبادا پدرم به علی حمله کنه ...

💮آماده بودم هر لحظه با زینب از خونه بدوم بیرون و کمک بخوام.
تمام بدنم یخ کرده بود و می لرزید.
علی همون طور آروم و سر به زیر، رو کرد به پدرم :
🍃_دختر شما متاهله یا مجرد؟
و پدرم همون طور خیز برمی داشت و عربده می کشید...
–این سوال مسخره چیه؟
به جای این مزخرفات جواب من رو بده...
🍃–می دونید قانونا و شرعا اجازه زن فقط دست شوهرشه؟
همین که این جمله از دهنش در اومد،رنگ سرخ پدرم سیاه شد.

🍃- و من با همین اجازه شرعی و قانونی ... مصلحت زندگی مشترک مون رو سنجیدم و بهش اجازه دادم درس بخونه.
کسب علم هم یکی از فریضه های اسلامه.
از شدت عصبانیت، رگ پیشونی پدرم میپرید.
چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد.
_لابد بعدش هم می خوای بفرستیش دانشگاه؟

🌹علی سکوت عمیقی کرد...
–هنوز در اون مورد تصمیم نگرفتیم
باید با هم در موردش صحبت کنیم ،اگر به نتیجه رسیدیم شما رو هم در جریان
قرار میدیم...

کلمات کلیدی

رمان

roman

داستان

داستان بلند

داستان بلند عاشقانه

رمان عاشقانه

رمان مذهبی

داستان بلند عاشقانه مذهبی

dastan

dastan boland

رمان بی تو هرگز

roman mazhabi

فرزند دختر

عشق کتاب

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی