close
دانلود آهنگ جدید
مجموعه سه داستان کوتاه مذهبی سری پنجم ؛ معامله با خدا ؛ کاهوی خراب ؛ نعمت بلا

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : مجموعه سه داستان کوتاه مذهبی سری پنجم ؛ معامله با خدا ؛ کاهوی خراب ؛ نعمت بلا

مجموعه سه داستان کوتاه مذهبی سری پنجم ؛ معامله با خدا ؛ کاهوی خراب ؛ نعمت بلا

تاریخ ارسال پست:
شنبه 28 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
485

مجموعه سه داستان کوتاه مذهبی سری پنجم ؛ معامله با خدا ؛ کاهوی خراب ؛ نعمت بلا


معامله با خدا


شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان می کند
آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر ریالی چانه می زند،آن صحنه را دید پشیمان شد و بازگشت.

تو را که این همه گفت وگوی است بر دَرمی،
چگونه از تو توقع کند کَس کَرمی؟

تاجر چشمش به او افتاد و فهمید که برای حاجت کاری آمده است پس به دنبال او رفت و گفت با من کاری داشتی؟
شخص گفت: برای هر چه آمده بودم بیفایده بود. تاجر فهمید که برای پول امده است به غلامش اشاره کرد و کیسه ای سکه زر به او داد.

آن شخص تعجب کرد و گفت:
آن چانه زدن با آن تاجر چه بود و این بذل و بخششت چه؟
تاجر  گفت:
آن معامله با یک تاجر بود ولی این معامله با خدا...!
در کار خیر طرف حسابم با خداست او خیلی خوش حساب است.

 


کاهوی خراب


🌷مرحوم قاضی از نقطه نظر عمل آیتی عجیب بود، اهل نجف و بالاخص اهل علم از او داستانهائی دارند، در نهایت تهیدستی زندگی می نمود با عائله سنگین و چنان غرق توکل و تسلیم و تفویض و توحید بود که این عائله بقدر ذرّه ای او را از مسیر خارج نمی کرد.

🍂یکی از رفقای نجفی ما که فعلًا از اعلام نجف است برای من می گفت: من یک روز بدکان سبزی فروشی رفته بودم، دیدم مرحوم قاضی خم شده و مشغول کاهو سوا کردن است، به عکس معمول، کاهوهای پلاسیده و آنهایی که دارای برگ های خشن و بزرگ هستند بر می دارد. من کاملًا متوجّه بودم، تا مرحوم قاضی کاهوها را به صاحب دکان داد و ترازو کرد، مرحوم قاضی آنها را در زیر عبا گرفت و روانه شد. من که در آن وقت طلبه جوانی بودم و مرحوم قاضی مرد مُسن و پیرمردی بود به دنبالش رفتم و عرض کردم: آقا من سؤالی دارم! شما به عکس همه چرا این کاهوهای غیر مطلوب را سوا کردید!؟ مرحوم قاضی فرمود: آقاجان من! این مرد فروشنده، شخص بی بضاعت و فقیری است، و من گاهگاهی به او مساعدت می کنم، و نمی خواهم چیزی به او بلا عوض داده باشم تا اوّلًا آن عزّت و شرف و آبرو از بین برود، و ثانیاً خدای ناخواسته عادت کند به مجانی گرفتن در کسب هم ضعیف شود. و برای ما فرقی ندارد کاهوی لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها، و من می دانستم که اینها بالاخره خریداری ندارد، ظهر که دکان خود را می بندد، به بیرون خواهد ریخت. لذا برای عدم تضرّر او مبادرت به خریدن کردم.»

📚 شمس الدین، سید مهدی، اخلاق اسلامی، ص 31.

 


 نعمت بلا


💥یکی از شاگردان مرحوم شیخ رجبعلی خیاط می گفت بعد از فوت مرحوم شیخ ایشان را در خواب دیدم از او سوال کردم، در چه حالی؟ گفت: فلانی، من ضرر کردم! با تعجب گفتم: تو ضرر کردی، چرا؟ فرمود: زیرا خیلی از بلاها که بر من نازل می شد با توسل آنها را دفع می کردم ای کاش حرفی نمی زدم چون الان می بینم برای آنهایی که در دنیا بلاها را تحمل می کنند در اینجا چه پاداشی می دهند.

💥به نزد عارفان هر بد بلا نیست - تمیز خوب و بد کار ما نیست

کلمات کلیدی

داستان های مذهبی

معامله با خدا

کاهوی خراب

نعمت بلا

dastan

dastan kootah

داستان کوتاه مذهبی

مجموعه داستان مذهبی جدید

داستان مذهبی جدید

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی