close
تبلیغات در اینترنت
داستان آموزنده مذهبی زاهد دغلباز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان آموزنده مذهبی زاهد دغلباز

داستان آموزنده مذهبی زاهد دغلباز

تاریخ ارسال پست:
سه شنبه 08 فروردين 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
252

داستان آموزنده مذهبی زاهد دغلباز

زاهد دغلباز

🍃زاهد نمایی مهمان پادشاه شد، وقتی که غذا آوردند، کمتر از معمول و عادت خود از آن خورد و هنگامی که مشغول نماز شد ، بیش از معمول و عادت خود، نمازش را طول داد، تا بر گمان نیکی شاه به او بیفزاید.

🍃هنگامی که به خانه اش بازگشت، سفره غذا خواست تا غذا بخورد. پسرش که جوانی هوشمند بود از روی تیز هوشی به ریاکاری پدر پی برد و به او رو کرد و گفت: مگر در نزد شاه غذا نخوردی؟

🍃زاهدنما پاسخ داد: در حضور شاه چیزی نخوردم که روزی به کار آید.)) یعنی همین کم خوری من موجب موقعیت من نزد شاه گردد، و روزی از همین موقعیت بهره گیرم.

🍃پسر هوشمند به او گفت: بنابراین نمازت را نیز قضا کن که نمازی نخواندی تا به کار آید!

ای هنرها گرفته بر کف دست - عیبها بر گرفته زیر بغل
تا چه خواهی گرفتن ای مغرور - روز درماندگی به سیم دغل

کلمات کلیدی

زاهد دغلباز

داستان

داستان کوتاه

داستان کوتاه آموزنده

dastan

dastanak

dastan kootah

داستان آموزنده

زاهد

تلنگر

کاش زاهد واقعی باشیم

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی