close
دانلود آهنگ جدید
سه داستان مذهبی «نیک خویان» «جوانان پیر» «میزبانی خدا»

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : سه داستان مذهبی «نیک خویان» «جوانان پیر» «میزبانی خدا»

سه داستان مذهبی «نیک خویان» «جوانان پیر» «میزبانی خدا»

تاریخ ارسال پست:
جمعه 29 ارديبهشت 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
241

سه داستان مذهبی «نیک خویان» «جوانان پیر» «میزبانی خدا»

 نیک خویان


اویس قرنی از کوچه ای می گذشت و کودکان بر او سنگ می انداختند.
می گفت باری اگر سنگ می اندازید، سنگ های خرد اندازید تا پای من شکسته نشود که بر پای ناسالم نماز نمی توانم خواند.

کسی، جوانمردی را دشنام می داد و با او می رفت.
جوانمرد، خاموش بود.
چون به نزدیک قبیله خویش رسید، بایستاد و آن مرد دشنام گوی را گفت اگر باز دشنامی مانده است، همین جا بگو که اگر قوم من بشنوند تو را می رنجانند.

ابراهیم ادهم را کسی زد و سر او شکست.
ابراهیم، او را دعا گفت.
او را گفتند کسی را دعا می گویی که از او به تو جراحت رسیده است؟
گفت از ضربت و ظلم او به من ثواب می رسد و چون نصیب من از او خیر است، نخواستم بهره او از من جز نیکی باشد، پس دعایش گفتم.

منبع: کیمیای سعادت، جلد 2، صفحه 25


جوانان پیر


شاگردان و یاران امام صادق (علیه السلام) گرداگرد ایشان حلقه زده بودند.
امام از یکی از آنان پرسید شما به چه کسی جوان می گویید؟
او گفت به کسی که در سن جوانی باشد.
امام صادق (علیه السلام) فرمود پس چرا با اینکه اصحاب کهف در سن پیری بودند، خداوند آنان را با عنوان جوان یاد کرده است.

آنجا که می فرماید:
«زمانی را به خاطر بیاور که آن جوانان به غار پناه بردند»

یا اینکه فرموده است:
«آنها جوانانی بودند که به پروردگارت ایمان آوردند»

آن گاه خود امام صادق (علیه السلام) چنین پاسخ داد:
«هر کس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه کند، جوان و جوانمرد است.»

بنابراین، به آنان که از نظر سن و سال پیرند ولی قلبی پاک و با ایمان دارند، می توان جوان و جوانمرد گفت.

منابع:
1. سوره کهف، آیه 10 و آیه 13
2. تفسیر نور الثقلین، جلد 3، صفحه 244
3. حکایت های شنیدنی، جلد 5، صفحه 59


میزبانی خدا


گویند کافری از حضرت ابراهیم (علیه السلام) طعام خواست.
حضرت ابراهیم (علیه السلام) گفت اگر مسلمان شوی، تو را مهمان کنم و طعام دهم.
کافر رفت.
خدای عزوجل وحی فرستاد که ای ابراهیم، ما هفتاد سال است که این کافر را روزی می دهیم و اگر تو یک شب، او را غذا می دادی و از دین او نمی پرسیدی چه می شد؟

حضرت ابراهیم (علیه السلام) در پی آن کافر رفت و او را باز آورد و طعام داد.
کافر گفت چه شد که از حرف خود برگشتی و پی من آمدی و برایم سفره گستردی؟
حضرت ابراهیم (علیه السلام) ماجرا را بازگفت.
کافر گفت اگر خدای تو چنین کریم و مهربان است، پس دین خود را بر من عرضه کن تا ایمان بیاورم و مسلمان شوم.


گفتنی است که در روایات نیز وارد شده است که مهمان را اکرام کنید، هر چند کافر باشد.

منابع:
1. بوستان سعدی، صفحه 59
2. ترجمه رساله قشیریه، صفحه 201
3. کشف المحجوب، صفحه 409
4. مصیبت نامه، صفحه 307
5. جامع الاخبار، صفحه 84

کلمات کلیدی

مجموعه داستان های مذهبی

سه داستان مذهبی

داستان های مذهبی کوتاه

dastanhaye kootah

dastan amoozandeh

داستان نیک خویان

میزبانی خدا

جوانان پیر

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی