close
دانلود آهنگ جدید
ياد شهداى حرم امام خمینی (ره) و مجلس گرامی باد

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : ياد شهداى حرم امام خمینی (ره) و مجلس گرامی باد

ياد شهداى حرم امام خمینی (ره) و مجلس گرامی باد

تاریخ ارسال پست:
جمعه 19 خرداد 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
237

ياد شهداى حرم امام خمینی (ره) و مجلس گرامی باد

ياد شهداى مجلس و حرم امام خمینی (ره) گرامی باد



هواى ملايمى بود و نور خورشيد هر چند دقيقه يک بار، روی چشم عابرهای پياده ای كه با قطع و وصل شدن چراغ راهنمایی رد می شدند قطع و وصل می شد.
آدم های سر چهارراه انگار كه باد آنها را جا به جا كند، با صدای سوت پليس به خط افق نزديک می شدند و من تا جایی كه راه داشت، برای گذران وقت به تک تكشان خيره می ماندم تا مثل رنگ های پاشيده شده روی بوم نقاشی، يک دفعه به اين سو و آن سو پخش بشوند و هيچ جوره امكان ديدنشان وجود نداشته باشد.
تویِ همين فكرها بودم كه با كتاب، سر شانه ام زد و با صدای آرامَش گفت سلام دكتر.
نگاهم را برگرداندم و با خنده ای كه در واقع جواب لبخند شيرينش بود گفتم سلامِ دكتر به روی ماهت مهندس.

معصومه، مهندسی برق خوانده بود.
بعد از ازدواجمان تصميم گرفتيم ساختمان نسبتا خوبی را با پس اندازهای جوانی مان يواش يواش بخريم و تبديلش كنيم به قشنگ ترين ساختمان عاشقانه دنيا.
من در طبقه اول، مراجعينم را ويزيت می كردم و معصومه، طبقه همكف را كرده بود يک شركت فنی سرتاپا نارنجی.
آن روز قرار بود هر دويمان برای گرفتن چند مجوز به مجلس برويم و بعد از آن بزنيم به دل جاده های شمال، جاده هایی كه حتی فقط رد شدن از آنها حالمان را خوب می كرد.

بعد از سلام، سر چهار گوشه كتم را گرفت و سوار ماشين شديم.
نگاهش كردم و گفتم چمدونتو برداشتی؟!
خنديد و گفت آقای حواس پرت، خودت ديشب گذاشتی صندوق عقب.
لبخند زدم و هر دوتایمان با نگاهی به هم فهمانديم كه از يک دقيقه قبل خيلی بيشتر همديگر را دوست داريم.

توی راه، ضبط را روشن كرد و من موقع چرخيدن دستش روی چرخانکِ صدا، دست بندي كه هفته قبل برايش خريده بودم را می دیدم كه چقدر به دستش می آمد.
زياد طول نكشيد، به بهارستان رسيديم.
همين طور كه شيشه ها را بالا می دادم، گفتم برود داخل تا بعد از پارک بيايم پيشش.

خيلی نگذشت كه صدای لعنتی گلوله همه جا پيچيد و معصومه را مثل آدم های سر چهارراه، مثل رنگ های پاشيده شده روی بوم، برد به افقی كه ديگر هيچ جوری امكان ديدنش وجود نداشت.
معصومه روی بوم نقاشی، لا به لای درخت های سرسبزِ ساحلِ درياهای خروشان گم شد و من تا آخر عمر آرزو می كنم كاش يک بار ديگر، هر دويمان برگرديم داخل ماشين و به جای نگاه كردن، دوستت دارم را اين بار بلندتر از هر فريادی تویِ دنيا فرياد بزنيم.

نویسنده: سيد طه صداقت

منبع:کانال داستان کوتاه با کسب اجازه

کلمات کلیدی

داستان مذهبی

داستان شهدا

شهدای مجلس

شهدای حرم امام خمینی (ره)

dastan

dastanak

dastan kootah

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی