close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و چهارم ؛ (که عشق آسان نمود اول)

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و چهارم ؛ (که عشق آسان نمود اول)

داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و چهارم ؛ (که عشق آسان نمود اول)

تاریخ ارسال پست:
دوشنبه 09 مرداد 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
400

داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و چهارم ؛ (که عشق آسان نمود اول)

داستان عاشقانه مذهبی

قسمت بیست و پنجم

(که عشق آسان نمود اول)

❌ نه دلی برای برگشتن داشتم، نه قدرتی.
همون جا توی منطقه موندم.
ده روز نشده بود، باهام تماس گرفتن؛
–سریع برگردید،
موقعیت خاصی پیش اومده،
رفتم پایگاه نیرو هوایی و با پرواز انتقال مجروحین برگشتم تهران.

❤️ دل توی دلم نبود. نغمه و اسماعیل بیرون فرودگاه، با چهره‌های داغون و پریشان منتظرم بودن. انگار یکی خاک
غم و درد روی صورت شون پاشیده بود.

✔️ سکوت مطلق توی ماشین حاکم بود.دست‌های اسماعیل می‌لرزید.لب‌ها و چشم‌های نغمه. هر چی صبر کردم، احدی چیزی نمی‌19Øگفت.
–به سلامتی ماشین خریدی آقا اسماعیل؟
–نه زن داداش.
صداش لرزید ...
امانته ...
با شنیدن ”زن داداش“ نفسم بند اومد و چشم‌هام گر گرفت. بغضم رو به زحمت کنترل کردم.

💥 –چی شده؟ این خبر فوری چیه که ماشین امانت گرفتید و اینطوری دو تایی اومدید دنبالم؟صورت اسماعیل شروع کرد به پریدن

💫  زیرچشمی به نغمه نگاه می‌کرد. چشم‌هاش پر از التماس بود. فهمیدم هر خبری شده... اسماعیل دیگه قدرت حرف زدن نداره.

🍃 دوباره سکوت، ماشین رو پر کرد.
- حال زینب اصلاخوب نیست... بغض نغمه  شکست.

خبر شهادت علی آقا رو که شنید تب کرد. به خدا نمی‌خواستیم بهش بگیم.
گفتیم تا تو برنگردی بهش خبر نمیدیم.
باور کن نمی‌دونیم چطوری فهمید!

✴️ جملات آخرش توی سرم می‌پیچید.نفسم آتیش گرفته بود و صدای گریه ی نغمه حالم رو بدتر می‌کرد.
چشم دوختم به اسماعیل.گریه امان حرف زدن به نغمه نمی‌داد...
–یعنی چقدر حالش بده؟بغض اسماعیل هم شکست...
–تبش از 11 پایین تر نمیاد ...
🔘سه روزه بیمارستانه ...
صداش بریده بریده شد ...
 ازش قطع امید کردن ...
گفتن با این وضع...
دنیا روی سرم خراب شد ...
 اول علی ...
حالا هم زینبم...

✳️ هزار بار مردم و زنده شدم.چشم‌هام رو بسته بودم و فقط صلوات می‌فرستادم از در اتاق که رفتم تو ،مادر علی داشت بالای سر زینب دعا می‌خوند. مادرم هم اون طرفش، صلوات می‌فرستاد.چشم شون که بهم افتاد حال شون منقلب شد.

😢بی امان، گریه می‌کردن .مثل مرده‌ها شده بودم.بی توجه بهشون رفتم سمت زینب. صورتش گر گرفته بود ...
چشم‌هاش کاسه خون بود ...
از شدت تب، من رو تشخیص نمی‌داد ...
حتی زبانش درست کار نمی‌کرد ...
اشک مثل سیل از چشمم فرو ریخت ...
دست کشیدم روی سرش،

🌟–زینبم ... دخترم...
هیچ واکنشی نداشت...
–تو رو قرآن نگام کن ...
 ببین مامان اومده پیشت ... زینب مامان ... تو رو قرآن ...دکترش، من رو کشید کنار ...
توی وجودم قیامت بود ...

🌠با زبان بی زبانی بهم فهموند،کار زینبم به امروز و فرداست. دو روز دیگه هم توی اون شرایط بود. من با همون لباس منطقه ، بدون اینکه لحظه ای چشم روی هم بزارم یا استراحت کنم، پرستار زینبم شدم.

🔷اون تشنج می‌کرد من باهاش جون می‌دادم.دیگه طاقت نداشتم. زنگ زدم به نغمه بیاد جای من. اون که رسید از بیمارستان زدم بیرون... رفتم خونه، وضو گرفتم و ایستادم به نماز. دو رکعت نماز خوندم. سلام که دادم ،همون طور نشسته، اشک بی اختیار از چشم‌هام فرو می‌ریخت.

🔴- علی جان!
هیچ وقت توی زندگی نگفتم خسته شدم ، هیچ وقت ازت چیزی نخواستم ،هیچ وقت، حتی زیر شکنجه شکایت نکردم،
 اما دیگه طاقت ندارم زجرکش شدن بچه‌ام رو نمی‌تونم ببینم ...

💮یا تا امروز ظهر، میای زینب رو با خودت می‌بری، یا کامل شفاش میدی .
والله به ولای علی ،شکایتت رو به جدت، پسر فاطمه زهرا می‌کنم ...
زینب، از اول هم فقط بچه تو بود ...
روز و شبش تو بودی ...
نفس و شاهرگش تو بودی ...
چه ببریش، چه بذاریش، دیگه مسئولیتش با من نیست ...

🔶اشکم دیگه اشک نبود ...
ناله و درد از چشم‌هام پایین می‌اومد ...
تمام سجاده و لباسم خیس شده بود...

کلمات کلیدی

داستان

رمان مذهبی

roman

رمان مذهبی بی تو هرگز

قسمت بیست و چهارم رمان مذهبی بی تو هرگز

dastan

dastan boland

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی