close
تبلیغات در اینترنت
داستان زاهد و روزی او

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان زاهد و روزی او

داستان زاهد و روزی او

تاریخ ارسال پست:
جمعه 15 مرداد 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
837

داستان زاهد و روزی او

توکل در کسب روزی

در بنی اسرائیل زاهدی از شهر بیرون شد. در غاری نشست. که توکل می کنم تا روزیِ من برسد.
 یک هفته برآمد و هیچ رِفْقی (گشایشی) پدید نیامد و به هلاک نزدیک گشت.
 وحی آمد به پیغامبر روزگار که آن زاهد را گوی:
به عزت من که تابه شهر نشوی و در میان مردم نروی تو را روزی ندهم.
 پس به فرمان حق به شهر باز آمد
 و گشایش آغاز کرد.
 از هر جانبی هر کسی تقرّبی می کرد و چیزی می آورد.
 در دل وی افتاد که این چه حالت است؟
وحی آمد به پیامبری که در آن روزگار بود که او را بگوی:
 تو خواستی که به زهد خویش حکمت ما باطل کنی، ندانستی که من روزی بنده ی خویش که از دست دیگران دهم.
تو بندگی کن [و کار می کن] و کار خدایی و روزی گماری به ما باز گذار.

منبع: داستان هایی از تفسیرِ کشف الاسرار

کلمات کلیدی

حکایت

داستان

حکایت مذهبی

داستان مذهبی

داستان جالب

حکایت آموزنده

داستان پندآموز

حکایت پندآموز

داستان زاهد

حکایت زاهد و روزی او

داستان کوتاه

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی