close
دانلود آهنگ جدید
یک خاطره زیبا از زبان یک دختر (مادرانه)

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : یک خاطره زیبا از زبان یک دختر (مادرانه)

یک خاطره زیبا از زبان یک دختر (مادرانه)

تاریخ ارسال پست:
پنجشنبه 18 شهريور 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
944

یک خاطره زیبا از زبان یک دختر (مادرانه)

یک خاطره زیبا از زبان یک دختر

من همیشه وقتی بچه بودم به یه کار مادرم خندم میگرفت..
که میشست روی زمین با انگشتاش آشغالهای ریز روی فرشو جمع میکرد

با خودم میگفتم چه مادر ساده ای دارم،
مگه جارو برقی نداریم مگه جارو نداریم
چرا داره با انگشت اینارو دونه دونه برمیداره...

تا اینکه بزرگ شدم و غرق غصه هام بودم و به مشکلات خانواده و فرزندانم فکر میکردم..
یه لحظه به خودم اومدم دیدم دستام پر از آشغالهای کوچک روی فرش شده که داشتم جمع میکردم...!!

یاد مادرم افتادم که اون روزها چه قدر غصه داشته
و ذهنش درگیر ما و مشکلات بوده...!

هر انسانی عطر خاصی دارد.
گاهی برخی عجیب بوی خدا میدهند.
مثله.....
مادرم

مادر شاهکار خلقت آفرینش

کلمات کلیدی

داستان

داستانک

داستان کوتاه

داستانی برای مادر

حکایت

حکایت آموزنده

حکایت جالب

مادرانه

مادر

مادر شاهکار خلقت آفرینش

عطر مادر

مهربانی مادر

آشفتگی مادر

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی