close
تبلیغات در اینترنت
داستان دخترک و درخواست تیغ زدن به موهایش

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان دخترک و درخواست تیغ زدن به موهایش

داستان دخترک و درخواست تیغ زدن به موهایش

تاریخ ارسال پست:
شنبه 20 شهريور 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
6168

داستان دخترک و درخواست تیغ زدن به موهایش

 

داستان بسیار زیبا و تاثیر گذار آرزوی دختر من …

آوا گفت : نه پدر ! من هیچ چیز گران قیمتی ازتون نمی خوام !
و با حالتی دردناک تمام غذاش ( شیربرنج ) رو خورد !
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودند عصبانی بودم !
وقتی غذا تمام شد آوا پیش من آمد ؛ انتظار در چشمانش موج میزد . همه ما به او توجه کرده بودیم و آوا با صدای بلند گفت ، من میخوام سرمو تیغ بندازم ، همین یکشنبه !
تقاضای او همین بود !
همسرم جیغ زد و گفت : واقعا وحشتناکه ! یک دختربچه سرشو تیغ بندازه ؟ امکان نداره !
گفتم : آوا ! دختر عزیزم ، چرا چیز دیگه ای نمی خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو ناراحت میشیم . خواهش می کنم ، عزیزم ، چرا سعی نمی کنی این احساس ما رو متوجه شی ؟
سعی کردم از او خواهش کنم ولی آوا گفت : پدر ، دیدی که خوردن اون شیر برنج چقدر برای من سخت بود ؟ آوا اشک می ریخت و میگفت شما به من قول دادید تا هرچی میخوام بهم بدید ، می خوای بزنی زیر قولت ؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم و گفتم : مرده و قولش !
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که : مگر دیوانه شدی ؟

-آوا ، آرزوی تو برآورده میشه !
صبح روز دوشنبه آوا رو با سر تراشیده شده و صورتی گرد به مدرسه بردم ! دقیقا چیزی که خودش می خواست !
دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشایی بود . آوا به سوی من برگشت و برایم دست تکان داد و من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم .
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت : آوا ، صبر کن تا منم بیام !
چیزی که باعث حیرت من شد ، دیدن سر بدون موی آن پسر بود ، با خودم فکر کردم ، پس موضوع اینه !
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت : دختر شما ، آوا ، واقعا فوق العاده ست ! و در ادامه گفت : پسری که داره با دختر شما میره ، پسر منه ! اون سرطان خون داره ! زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه و ادامه داد : در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد و بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده ! نمی خواست به مدرسه برگرده ، آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن . آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده ! اما حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه !
آقا ! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین . . . !
سر جام خشک شده بودم و شروع کردم به گریه کردن !

کلمات کلیدی

داستان

داستان کوتاه

داستانک

داستان زیبا

داستان فارسی

داستان کوتاه فارسی

داستان آموزنده

داستان پندآموز

داستان آرزوی زیبای دخترک

آرزوی دختر من

داستان هم نوع دوستی یک دختر کوچک

داستان تاثیر گذار

dastan

dastanak

dastan e kootah

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
بی نام میگه :
سلام خیلی زیبا بود
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی