close
دانلود آهنگ جدید
یکی از بستگان خدا (تلنگر)

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : یکی از بستگان خدا (تلنگر)

یکی از بستگان خدا (تلنگر)

تاریخ ارسال پست:
دوشنبه 22 شهريور 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
943

یکی از بستگان خدا (تلنگر)

یکی از بستگان خدا....


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،
صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد،
 انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،
انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،
کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد به داخل فروشگاه رفت .
چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!

پسرکوچولو برگشت و به طرف خانم رفت.

 چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.
پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

کلمات کلیدی

یکی از بستگان خدا

یکی از بندگان خدا

داستان

داستان کوتاه

داستان آموزنده

داستان زیبا

داستانک

dastanak

تلنگر

مهربانی

داستان تاثیر گذار

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی